Click for larger version

تمام درد دلت را که از سفر گفتی

گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند

صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی


چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی

نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی


به روی نیلی و موی سفید دقت کن

بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟


فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غیر کلام خدا مگر گفتی


دلم برای غریبی عمه می سوزد

مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتی!

التماس دعا